+ خداحافظ 
سلام بچه ها از همتون به خاطر دوستي و مهربوني هاتون ممنونم.امروز اومدم بگم که اين وبلاگ فعلاً تعطيله.همين.
نوشته شده توسط مينا در شنبه 11/1/1386 و ساعت 11:50 عصر 
نظرات ديگران()
+ بوي سيب... 

سلام فرا رسيدن ماه محرم رو به همه ي شما دوستان وبلاگ نويس تسليت مي گم.


مي بخشيد که نمي تونم زود به زود آپ کنم.در گير امتحانا و هزارويک کار ديگه هستم.


انشا الله به زودي امتحانات تموم مي شن و دوباره ناچار مي شيد منو تحمل کنيد!!


خوب ديگه همين.تو اين ايام منو از دعا فراموش نکنيد.فعلاً خداحافظ. .




نوشته شده توسط مينا در يکشنبه 1/11/1385 و ساعت 11:37 صبح 
نظرات ديگران()
+ اعترافات يک دختر مريخي 

سلام.حتماً بيشتر شما در جريان بازي بلاگ تک و اون 5 تا اعتراف هستيد.


منم از طرف داداش روح الله به اين بازي دعوت شدم.


اعترافات بيشتر شما رو خوندم...شايد اعترافات من يه خورده متفاوت باشه...البته بيشتر به تجربه ي شخصي نزديکه تا اعتراف.به هر حال سعي مي کنم از چيزايي بنويسم که براتون تازه و جالب باشه.


 


1_ از بچه گي شروع مي کنم: نمي دونم چند سالم بود.هنوز مدرسه نمي رفتم.راستش من يه بچه ي شديدن کنجکاو و عاشق تجربه هاي جديد بودم.يه روز که مامانم مشغول آشپزي بود و حسابي سرش شلوغ بود رفتم پيششو طبق معمول شروع کردم به سوال پرسيدن:
_مامان چرا بعضي از تخم مرغا جوجه مي شن ولي بعضيهاي ديگه نمي شن؟
_تخم مرغا؟...خب...چون خانم مرغه بعضي وقتا تصميم مي گيره که 21 روز روي بعضي از تخماش بخوابه و گرمشون کنه.گرما باعث تبديل تخم مرغا به جوجه مي شه.هر تخم مرغي که خانم مرغه روش نخوابه سردش مي شه و جوجه نمي شه!!
_مامان اگه خانم مرغه نخواد روي تخم مرغا بخوابه ولي تخم مرغا يه جور ديگه گرم بشن بازم جوجه مي شن؟
_من چه مي دونم؟فکر کنم آره مي شن.به هر حال بايد گرم بشن ديگه!حالا برو بازي کن تا منم به کارام برسم!


خوب فکر مي کنيد چي شد؟يه تخم مرغ از توي يخچال برداشتم.يه لونه با علف و خار و خاشاک و پر پرنده درست کردم،تخم مرغو بين يه مشت دستمال پيچيدم و با لونه گذاشتمش توي کمد.يه ماه بعد از بوي تخم مرغ گنديده نمي شد طرف کمد رفت!بالاخره مامان بابام مدرک جرم رو توي کمد پيدا کردن و کلي به خاطر نبوغ دخترشون ذوق زده شدن!


2- اين يکيم مال 8_9 سالگيه: عيد بود.اگه اشتباه نکنم فروردين 75.بابام توي اسفند فوت شده بود و ما عيد نداشتيم.نه از سفره ي هفت سين خبري بود نه از شيريني و نه از لبخند.به جاش خونه پر بود از ماهي گليايي که همه واسه داداش کوچيکم مي خريدن.خواهرم اون موقع 15 سالش بود و اين چيزا رو خيلي بهتر از من مي فهميد.منم به خاطر بابا خيلي ناراحت بودم ولي بازم نمي فهميدم چرا ما نبايد عيد داشته باشيم؟!
يه روز ظهر که به جز من فقط خواهرم خونه بود و اونم خواب بود يواشکي همه ي وسايل رو جمع کردم و گوشه ي اتاق يه سفره ي هفت سين انداختم.البته اصلاً مزه نداد و تازه فهميدم خوشحالي عيد به خاطر سفره ي هفت سينش نيست.آخر سر هم نتونستم سفره رو به موقع جمع کنم .خواهرم بيدار شد و حسابي از دستم  ناراحت شد.


3-اين يکي بر مي گرده به 9 سالگي.وقتي بابام فوت شد منو داداش کوچيکترمو براي تشييع جنازه نبردن .آخه ما خيلي کوچيک بوديم.يادمه هميشه دوست داشتم ببينم مرده چه شکليه و چه جوري خاکش مي کنن.
يه روز توي دارالرحمه(معادل بهشت زهراي تهراني ها) از دور ديدم که يه مرده رو دارن ميارن.مامان اينا سر خاک بابا بودن و هواسشون به من نبود.منم يواشکي رفتم قاطيه تشييع کننده ها. هر چند خيلي کوچيک بودمو جمعيت هم زياد بود ولي سعي کردم با سرک کشيدن يه چيزايي ببينم.
يه مامان بزرگ دارم که يه سري عقايد خاص داره.مثلاًيکيش اين که يه بچه نبايد شاهد مراسم خاکسپاري باشه.سر بزنگاه رسيدو با غر غرو ناراحتي دست منو کشيد و برد.ولي خوب در واقع نصف بيشتر وقايع رو ديدم و واقعاً تجربه ي جالب و منحصر به فردي برام بود.
بد نيست بگم اولين مراسم تشييع و خاکسپاري که کامل و با تمام جزئيات ديدم مراسم بابا بزرگم بود(2_3 سال پيش) که هنوز جزئياتش کامل تو ذهنمه....بگذريم...يادم باشه بعداً يه پست در مورد اينجور مسائل بنويسم.


4_ خوب ديگه چي بگم؟... معمولاً حرف اعتراف که مي شه ذهن همه مي ره به سمت مسائل عشقي و اينجور صحبتا.نمي دونم چرا؟شايد چون اکثر ما فکر مي کنيم بزرگترين رازهاي زندگيمون و يا حتي بزرگترين گناهامون مربط به عاشق شدنه!!منم مثل خيلياي ديگه عاشق شدم.منظورم عشق ماورايي و آسموني نيست.از همين عشقاي معمولي همه گير زميني.به قول يکي از اين فيلما عشق آدميزاد به آدميزاد!البته  تا حالا هيچوقت انتخاب درست و مناسبي تو اين زمينه نداشتم.شکست هم خوردم.از همون شکست هاي معروف دوره ي نو جووني!ولي خيلي چيزا ياد گرفتم که حس مي کنم به شکستي که خوردم مي ارزه!


5_ يکي ديگه از مسائلي که توي اعتراف مطرح مي شه مسئله ي خودکشي و اينجور حرفاست!خدا رو شکر از اينجور تجربه ها نداشتم!نمي خوام بگم تو زندگيم سختي نديدم ولي هيچوقت جرات  اينجور کارا رو نداشتم.البته توي نوجووني آدم به اين چيزا فکر مي کنه.يادمه هميشه فکر مي کردم 2 تا عامل هست که باعث مي شه من هيچوقت به فکر خودکشي هم نيفتم.اول ترس ماديش،يعني ترس از خود عمل خودکشي.دومي و اصلي تريش هم ترس از خدا و اون دنيا،آخه خود کشي ازون گناهاي خيلي ناجوره.
يادمه يه زماني که با يه بحران خيلي ناجور درگير بودم توي يادداشت هاي شخصيم نوشتم:الآن عامل اولي که مانع از خودکشي مي شه برام از بين رفته فقط عمل دوم و حضور خداست که مانع از اين تصميم مي شه.اگه اون عامل هم از بين بره مطمئناً خودکشي مي کنم!!!(حالا شما جدي نگيريد من اون موقع يه خاليي براي خودم بستم!)ولي خوب خوشبختانه هيچوقت عامل دوم از بين نرفت،و من توي اين سالها کلي چيزاي قشنگ تو زندگيم ديدم.شايد نبايد اينو بگم ولي من از اون دسته آدمام که عاشق زندگيم.يعني اصلاًدوست ندارم به اين سادگيها بميرم.(در راستاي مسئله ي خودکشي بايد بگم که سابقه حبث 2_3 روزه ي خودم توي اتاق رو دارم ولي نه به قصد خودکشي!ضمناً اون موقع  ها گاهي موقع ناراحتي با تيغ پش دستم خط مي نداختم!(حتماً اين يکيو ديگه باور نمي کنيد!)البته خطا عميق نبودن و بعدشم خودم پانسمانش مي کردم.حالا که به اينچيزا فکر مي کنم با خودم مي گم خوب شد جاي اون زخما پشت دستم باقي نمونده و گرنه دستم مي شد يه چيزي تو مايه هاي صفحه شطرنج!!)


....اي بابا 5 تا اعتراف که تموم شد!! مي ترسم اين آخري تو دلم بمونه و تبديل به عقده بشه!اين يکي رو خارج از مقوله ي بازي مي گم:


1+5_ چند روز پيش تو خونه تنها بودم.ظهر بود.ماکارونيو گذاشتم روي گاز گرم شه و نشستم پاي نت.حواسم پرت شدو وقتي متوجه سوختن غذا شدم که بوش خونه رو ور داشته بود و نصف ماکاروني ها هم چسبيده بود به قابلمه!خلاصه غذامو به هر مصيبتي بود خوردم و بقيشو(يعني نصف بيشترشو!)بردم که بريزم توي باغچه.
تو حياط که رسيدم يه فکر پليد به ذهنم رسيد.براي اينکه مامان اينا متوجه خرابکاريم نشن به ياد دوران بچگي بيلچه رو برداشتم و يه چاله ي بزرگ توي باغچه کندم و ماکاروني سوخته ها رو دفن کردم!همينجور که بوي خاک باغچه رو استشمام مي کردم و کرماي خاکي رو نگاه مي کردم که با ضربه هاي بيل ميومدن بيرون ياد خاطرات بچگي افتادم .حتماً همه ي شما توي بچگي يکي دو تا حيوون خونگي داشتيد.خوب منم ازين قضيه مستثني نبودم و هميشه چندتا حيوون خونگي داشتم:جوجه،خرگوش،مرغ و خروس،غاز،اردک،لاکپشت،ماهي،گربه نوروزي، ... ولي اين يکي رو مطمئنم توي خوابم نمي تونيد تصور کنيد!«کرم خاکي!» بله من کرم خاکي داشتم!
يه روز که مثل هميشه به اميد پيدا کردن گنج باغچه ي خونه رو زيرو رو مي کردم دلم براي يکي از کرما که از باغچه پرت مي شدن بيرون سوختو برش داشتم.يه گلدن رو پر از گل کردم.بعد به وسيله ي گل و خاک يه دونه مبل راحتي و تخت خواب تو گلدون ساخم و يه ظرف آب کوچيک هم توي گلدون جاسازي کردمم که کرمم تشنه نمونه!آخر سر هم کرمرو گذاشتم توي خونه ي جديدش.فکرمي کردم جاش راحت باشه ولي نمي دونم چرا قدر اين همه محبتو ندونستو ترکم کرد و رفت!يه روز هر چي گلدونو زيرو رو کردم اثري از آثارش نبود!هنوزم با اين سؤال اساسي درگيرم که آيا از شدت رفاه و راحتي فرار کرد و رفت يا اينکه بين خاکاي اون گلدون  تجزيه شد!!!


آخيييييشششش بار گناهانم سبک شد! به نظرم شما هم بريد اعتراف کنيد .توي دلتون نرزيد !اعتراف کنيد و خودتونو راحت کنيد !


در همين راستا منم با اجازه ي شما 5 نفر بعدي رو معرفي مي کنم:


1_آقا محمد علي       2_ماني غريبي         3_ جاهد ملک زاده 


 4_ ياس(دختري با کوله باري از اميد)      5 _بهزاد(Dj adidas)



 


نوشته شده توسط مينا در جمعه 22/10/1385 و ساعت 9:15 صبح 
نظرات ديگران()
+ پرنده فقط يک پرنده بود 

پرنده فقط يک پرنده بود


پرنده گفت :«چه بويي، چه آفتابي، آه
بهار آمده است
و من به جستجوي جفت خويش خواهم رفت.»


پرنده از لب ايوان پريد،مثل پيامي پريد و رفت


پرنده کوچک بود
پرنده فکر نمي کرد
پرنده روزنامه نمي خواند
پرنده قرض نداشت
پرنده آدمها را نمي شناخت


پرنده روي هوا
و بر فراز چراغ هاي خطر
در ارتفاع بي خبري مي پريد
و لحظه هاي آبي را ديوانه وار تجربه مي کرد
پرنده،آه،فقط يک پرنده بود
پرنده،آه،فقط يک پرنده بود



شايد عده اي از شما اين عکسها رو توي سايت هاي مختلف اينترنتي يا جزو ايميل هاي (marshal-modern) ديده باشيد.

منو خيلي به فکر فرو برد.

امروز که بي اختيار به ياد شعر «پرنده مردني ست» از فروغ فرخزاد افتاده بودم تصوير اين دوتا پرنده باز
هم توي ذهنم نقش بست.

بين ما آدما از اين موارد خيلي کم پيدا مي شه.ما آدما معمولاً موجودات فراموشکاري هستيم . ولي راستش


هنوز به اين نتيجه نرسيدم که اين خصوصيت خوبه يا بد؟!...شايد به خاطر اينه که منم فقط يه آدمم و پر


از ترديد و دودلي...

عکس ها رو با شرحي که مهدي آذر مهر نوشته براتون مي ذارم.اميدوارم خوشتون بياد.



در غروب يه روز شنبه غمگين، پرنده اي که براي پيدا کردن غذا، راهي طولاني رو سپري کرده بود، در مسير بازگشت هنگام عبور از اتوبان با ماشيني در حال حرکت برخورد مي کنه و مي ميره !



پرندگان هم احساس دارن ! پرنده ديگري ( احتمالا جفت پرنده مرده ) با ديدن اين صحنه با هل دادن پرنده مرده به جلو سعي مي کنه که به اون کمک تا از وسط اتوبان خارج بشه و تا از اونجا دور بشن !




مدتي نمي گذره که اتومبيلي ديگه اي به سمت پرنده مرده مي ياد و اونو به وسيله باد چند قدم اون طرفتر پرتاب مي کنه ، بطوريکه پرنده مرده به پشت ميفته ! پرنده دومي دوباره سعي خودشو آغاز مي کنه و مي خواد که اونو برگردونه که بتونه پرواز کنه و از اونجا نجات پيدا کنه !
 




پرنده دومي وقتي اونو بر مي گردونه فرياد مي زنه که : چرا بلند نميشي؟!
(اين همون عکسيه که  قبلا توي اينترنت ديده بوديم ! )



اما پرنده مرده ديگه صداي اونو نمي شنوه ! پرنده دومي بازهم سعي مي کنه که پرنده مرده رو از جاش بلند کنه !



ماشينها يکي پس از ديگري در حال عبور از کنار پرنده مرده بودن و هر کدوم از اونا به سمتي پرتاب مي کردن و پرنده دومي به سرعت اونو دوباره به حالت اولش بر مي گردوند تا بتونن از اونجا فرار کنن !



 
پرنده ديگه اي نزديک پرنده دومي مي شه و مي گه که اون مرده و ديگه بايد ازش دل بکني ! اما پرنده دومي به ياد روزهايي که باهم داشتن بازهم تلاششو مي کنه تا يه بار ديگه بتونه پرواز زيباي اونو دوباره ببينه !



 
پرنده عاشق همه انرژي خودشو مصرف مي کنه ! اما ...



 
عکاس اين عکسها مي گه که ديگه نتونسته عکس ديگه اي ازونا بگيره اما ديده که پرنده عاشق جسد معشوقشو به کنار جاده برد و در کنار درختي مدتي براي او گريست و سپس جدايي تلخي بين اونا بوجود اومد ..........
آيا آدما هم مي تونن همچين کار مشابهي رو انجام بدن ؟ ...
 
 


پرنده مردني ست


دلم گرفته است
دلم گرفته است



به ايوان مي روم و انگشتانم را
بر پوست کشيده ي شب مي کشم


چراغ هاي رابطه تاريکند
چراغ هاي رابطه تاريکند


کسي مرا به آفتاب
معرفي نخواهد کرد
کسي مرا به ميهماني گنجشک ها نخواهد برد
پرواز را بخاطر بسپار
پرنده مردني ست


نوشته شده توسط مينا در پنجشنبه 23/9/1385 و ساعت 2:32 عصر 
نظرات ديگران()
+ تو ديگه خاکستر نشو! 

                همه ي هستي من آيه ي تاريکيست
                    که تو را در خود تکرار کنان
                    به سحر گاه شکفتن ها و رستن هاي ابدي خواهد برد
                    من در اين آيه تو را آه کشيدم آه
                    من در اين آيه تو را به درخت و آب و آتش پيوند زدم...


 
قبل از هر چيز فرا رسيدن ايام سوگواري اميرالمؤمنين علي (ع) رو به همه ي شما تسليت مي گم.شبهاي قدر ما رو از دعا فراموش نکنيد.


 
امروز داشتم يه نگاهي به آرشيو وبلاگ مي نداختم که چششم به اولين پستي که نوشته بودم افتادو متوجه شدم وبلاگ از اون موقع تا حالا چقدر تغيير کرده.

يه قسمت هايي از پست اول رو براتون مي نويسم تا خودتون قضاوت کنيد:

«دوستان عزيزم سلام.خوشحالم که بعد از مدتي طولاني دوباره به جمع
وبلاگ نويسها برگشتم.راستش دقـيقاً نمي دونم توي اين وبلاگ از چه چيز هايي با هم صحبت خواهيم کرد ولي مطمئناً محوريت تا حدّ زيادي با شعر و ترانه ست.»

راستش داشتم به اين فکر مي کردم که تو اين چند شماره ي اخير يا بهتر بگم تو اين يه سال اخير(!)
تنها چيزي که توي وبلاگ اصلاً ازش خبري نبوده شعره!

در نتيجه براي اينکه حرفاي پست اول به حساب خالي بندي گذاشته نشه اين
شماره رو به شعر و شاعري اختصاص دادم.

چند وقت پيش تو وبلاگ داداش روح الله يه شعر خوندم که بيت اولش
اگه اشتباه نکنم اين بود:«به تو هيچ ربطي نداره من دلم مي خواد بخندم / يا به اون چشماي زيبا عاشقونه دل ببندم»

امروز ياد اون شعر افتادم و باعث شد که اين شبه ِشعرو(!)براتون
بنويسم.اميدوارم خوشتون بياد و بي هنري نويسنده يا همون شاعرشو به بزرگي خودتون ببخشيد!




دوست ندارم که فکر تو درست باشه،
دوست ندارم که فکر هيچکي غير من درست باشه...


 دلم مي خواد شب تا سحر،صبح تا غروب؛با اسم تو، دنيايي از فکر و خيالام بسازم
دلم مي خواد با ياد تو به هر چي چيز خوب و خواستني تو عالمه دل ببازم

دلم مي خواد نگاه کنم به هر چي دوست داشتنيه
دلم مي خواد طلب کنم هر چيزي که خواستنيه

دلم مي خواد با رويا هام رها بشم ،پر بکشم به آسمون
آره دلم مي خواد برم؛حتي اگه تمام عالمم بهم بگن بمون

دلم مي خواد تو اوج روز خورشيدو انکار بکنم
دلم مي خواد شب که مي شه با غصه هام دنيا رو بيدار بکنم

دلم مي خواد تو چشم تو داد بزنم، نگات کنم
بدون هيچ مقدمه پيش همه اونجوري که دلم مي خواد صدات کنم!

دوست ندارم صف بکشم،صبر کنم؛بدم مياد از انتظار
دوست ندارم سکوت کنم؛يا که به بارون چشاي خودمم بگم نبار!

اصلاً خودت بهم بگو سهم تو اين وسط چيه؟
چشم مال من،اشک مال من،عشق مال من،اونوقت تو هي نظر مي دي!خودت بگو حق با کيه؟

تو اين وسط چيکاره اي که هي مي گي چيکار کنم!
يا شايدم دلت مي خواد انقدر عذابم بدي تا دل بِکنم،فرار کنم؟!

ديگه قيافه هم نگير حنات واسم رنگ ندارة
يه چيزي هي بهم مي گه ازون چشات ،يه وقتايي بگي نگي برق ِدو رنگي مي باره!

اصلاً اينا رو بي خيال، اما ازين کمتر نشو
يادت مياد شعله بودي؟...هوا داره سرد مي شه،تو ديگه خاکستر
نشو...


نوشته شده توسط مينا در شنبه 22/7/1385 و ساعت 3:2 صبح 
نظرات ديگران()
+ معيارهاي من براي انتخاب همسر آينده!! 

سلام.قبل از هر چيز فرا رسيدن ماه مبارک رمضان رو بهتون تبريک مي گم.اميدوارم نماز روزه هاي همتون مورد قبول خداي مهربون قرار گرفته باشه.راستي توي طرح ختم قرآن برنامه ي خانواده شرکت کرديد؟اگه تا امروز ثبت نام نکرديد توصيه مي کنم حتما به اين آدرس سري بزنيد و اسم نويسي کنيد.اينجوري مي تونيد با خوندن يه صفحه از قرآن در بزرگ ترين برنامه ي ختم قرآن سراسري کشور شرکت کنيد.تا اونجا که من خبر دارم با اين برنامه امروز ظهر حدود 114 بار ختم قرآن توي سراسر کشور انجام شد.


 


....................................................................................................................................


 


يه جا شنيدم که هر جووني قبل از ازدواج بايد معيار ها و ملاک هاي صريح و روشني در مورد خصوصيات همسر مورد علاقه ش در ذهنش داشته باشه و هر وقت موقعيتي پيش اومد قبل از گرفتن هر تصميمي به اون معيار ها مراجعه کنه.


اول اين فکر به نظرم خنده دار مي رسيد ولي ديشب که سعي کردم به دلايل اين حرف فکر کنم به نتايج مهمي رسيدم.


به نظرم اين کار فوايد زيادي داره : اول اينکه قبل از هر چيز باعث مي شه شناخت بهتر و روشن تري نسبت به خودمون پيدا کنيم و بفهميم واقعاً معيارهامون براي زندگي آينده چيه؟


فايده ي بعدي اينه که  اين کار باعث مي شه هر وقت موقعيتي برامون پيش اومد دست و پامونو گم نکنيم و توي تصميم گيري دچار اشتباه نشيم.


دونستن معيارهامون باعث مي شه که ياد بگيريم با چشم باز عاشق بشيم و قبل از اينکه به کسي علاقه مند بشيم سعي کنيم بهتر بشناسيمش و با معيار همون انطباقش بديم.


 


مي دونيد مشکل ما جووناي ايراني( به خصوص دختراي ايراني)اينه که هيچ وقت در مورد ازدواج راحت صحبت نمي کنيم.اصلاً تا حدودي افت کلاس مي دونيم که در مورد اين چيزا حرف بزنيم! حتماً خودتون بارها اين جملات رو شنيديد و يا حتي بارها به کارش برديد:(من و ازدواج؟وا چه حرفا مي زني؟! اصلاً به من مياد که به اين چيزا فکر کنم؟!...يا مثلاً:من که لا اقل تا 10 سال ديگه حاظر نيستم اصلاً به اينجور مسائل فکر کنم!)


بعضي هامون هم تا اسم ازدواج مياد سرخ مي شيم بنفش مي شيم سرمونو مي ندازيم پايين!مثلاً مي خوايم بگيم بهمون بر خورده يا خجالت کشيديم!


 


الآن هزارتا کتاب توي بازار هست با عنوان هاي:(راه هاي انتخاب همسر...آيين همسر داري...با مردهاي بد اخلاق چه کنيم...چگونه به همسر خود اظهار محبت کنيم...و از اين جور حرفها). اصلاً تا حالا هيچ کدوم جرأت کرديم از اينجور کتابا بخريم؟البته گاهي وسوسه مي شيم ،از کنارشون رد مي شيم و مثل خنگا به عنوان هاشون زل مي زنيم! بعد هم مي گيم اين مال زن و شوهر هاست!حتي مي ترسيم کسي ما رو در حال نگاه کردن به کتابا ببينه!با خودمون مي گيم اگه آشنايي ما رو ببينه حتماً مي گه طرف شوهر مي خواد...يا مثلاً پسره هنوز زن نگرفته داره کتاب آيين همسر داري مي خونه!!


مثلاً خود من.چند روز پيش يه کتاب ديدم با عنوان«مرداني که عاشق نمي شوند»تيترش برام جالب بود اما با خودم گفتم آخه من چه سنخيتي با اين کتاب دارم؟يکي اينو خونه دست من ببينه چي مي گه؟!


 


ما خودمون رو زنداني سنت هاي نا درست کرديم.حالا فکر مي کنيد نتيجه ش چي مي شه؟هيچي بدون داشتن اطلاعات درست راجع به خودمون، و بدون شناخت نسبت به طرف مقابل ازدواج مي کنيم.بعد که به مشکل بر خورديم تازه مي ريم سراغ کتابايي که قبل از ازدواج بايد مي خونديمو سعي مي کنيم با چيزايي که توي اون کتابا مي خونيم همسرمونو تغيير بديم!!غافل از اينکه اصلاً از ابتدا اشتباه کرديم و انتخاب غلطمون رو نمي تونيم به وسيله ي  نوشته هاي کتاب عوض کنيم!


 


....خوب حالا زياد غصه نخوريد!هنوز فرصت داريد! تا شکست خيلي فاصله داريد اگه...کافيه يه کاغذ و قلم بر داريد و بي رودربايستي معيارهاي واقعي تون رو براي انتخاب همسر آينده بنويسيد و ديگه هم از اين به بعد از کنار قفسه ي کتاباي ممنوعه با ترس و لرز رد نشيد!!ضمناً مي تونيد براي گسترش دادن اين فرهنگ و کمرنگ کردن سنت هاي نادرست معيارهاتونو توي وبلاگتون منتشر کنيد! براي اينکه ترستون بريزه من اين کارو مي کنم تا شما هم ياد بگيريد!مي تونيد معيارهاي من براي انتخاب همسر آينده رو در قسمت ادامه ي مطلب بخونيد!ادامه مطلب...

نوشته شده توسط مينا در سه‏شنبه 4/7/1385 و ساعت 12:1 صبح 
نظرات ديگران()
+ غرور...آره يا نه؟؟!! 

قبل از هر چيز بايد بگم که اشتباه نيومديد. اينجا همون وبلاگ مثل زندگيه فقط با يه خورده تغيير و تحول!!


............................................................................................................................................................................................


مي بينيد بازم تاخير داشتم.اما اين دفعه قصد ندارم تمام فضاي وبلاگ رو با توجيه علت تاخير هاي مکرر پر کنم! البته تو اين مدت يه بار يه متن بلند بالا براي وبلاگ  نوشتم ولي درست بعد از اتمامش کامي جون عزيز هنگ فرمودند و تمام نوشته ها پاک شدن!



ازين ماجرا که بگذريم امروز مي خوام از غرور با هم حرف بزنيم...غرور بي جا و غرور بجا...دوست دارم اگه واقعاً کسي هست که در اين مورد نظر روشني داشته باشه کامنت بذاره و عقيده شو بگه.اصلاً توي چه موقعيت هايي و در مقابل چه کساني بايد مغرور باشيم و تا چه حد؟آيا تو اين زمينه نوشته يا رواياتي هست که بتونيم براي تصميم گيري بهتر بهشون مراجعه کنيم؟ آيا مرز مشخصي براي غرور وجود داره؟چه جاهايي مي تونيم غرورمونو بشکنيم؟...همش که شد سؤال!!


مي دونيد بچه ها من امروز خيلي کم آوردم!...حتماً مي پرسيد چرا؟...مي دونيد فعاليت هاي من و کار من جوريه که مدام بايد با افراد بزرگ تر از خودم در ارتباط باشم،در واقع باآقايون بزرگتر از خودم.شايد يه جورايي معنيش اين باشه که من زود تر از بقيه ي هم سن وسالام بزرگ شدم ولي خوب در هر حال تجربه هايي که دارم فقط در حد و اندازه ي تجربه هاي يه دختر 19 ساله ست؛به اين مورد عقايد،احساسات و طرز تفکر يه دختر 19 ساله رو هم اضافه کنيد.با اين تفاسير توي بعضي از موقعيت ها واقعاً  نمي دونم بايد چطوري رفتار کنم.گاهي مشکلات کوچيکي به وجود ميان که شايد فقط از نظر من مشکل باشن...گاهي از بعضي برخوردا رنجيده مي شم که شايد واقعاً بر خورد هاي بدي هم نبوده باشن...به هر حال اينجور موقع هاست که نمي دونم چطور بايد رفتار کنم؟اگه خودم و بگيرم و نشون بدم که ناراحتم همه مي گن که بچه ست و اگه به روي خودم نيارم شايد بقيه تو دلشون بگن که اين يارو چقدر پررو  و يا ازون بد تر چقدر احمقه!! نمي دونم تا حالا توي همچين موقعيت هايي بوديد يا نه؟حتماً تصميم گيري براي شما هم دشوار بوده...به هر حال به نظر خودم بهترين رفتار،رفتاريه که بعد از انجامش خودت احساس رضايت کني.امروز صبح من اصلاً از رفتارم راضي نبودم،به نظرم رسيد يه جورايي غرورمو شکستم. به همين منظور هم تصميم دارم که همين امروز عصر در جهت اعاده ي حقوق از دست رفته و باز گرداندن غرور پايمال شده اقدام کنم!!!
(خداييش مي بينيد چه جمله اي گفتم!) ولي خوب بي شوخي اين غرور هم مسئله ايه که ساده از کنارش رد شدن کار مشکليه به خصوص براي ما دخترا! شما هم اگه نظري داشتيد رودربايستي نکنيد،وبلاگ متعلق به خودتونه! راستي دعا کنيد من امروز در بيان عقايد و نظراتم،اون هم در جمع عناصر ذکور تحصيل کرده و باتجربه موفق باشم!


 


نوشته شده توسط مينا در سه‏شنبه 7/6/1385 و ساعت 10:40 عصر 
نظرات ديگران()
طراح قالب: رضا امين زاده** پارسي بلاگ پيشرفته ترين سيستم مديريت وبلاگ
بالا